روژینا نفس مامان و بابا

پرنسس کوچولوی من

 معنی اسم روژینا:Gifs Animés bebe 61

                خورشید مادر

                     روشنایی سپیده صبح

          صبح روشن

                                       پاکی و روشنایی 



تاريخ : سه شنبه 26 فروردين 1393 | 13:29 | نویسنده : مامان ریحانه |

 

امسال من و بابایی تصمیممون برای رفتن تو به مهد قطعی شد!!!!

با توجه به شناختی که از روحیاتت داشتم میدونستم پروژه بسیار خطیر و وقتگیریه و به این راحتی جدایی از من رو قبول نمی کنی ولی با این حال عزمم رو جزم کردم و استارتش رو زدم.

از اوایل مرداد شروع کردم به تحقیق تو مهد های شهرمون

یه چن جایی رفتم ولی راضی نبودم تا اینکه مهد باغ شادونه رو پیدا کردم

واقعا اوایل فکر اینکه ازم چندین ساعت کامل جدا شی و پیش کسایی باشی که من اصلا روشون شناخت ندارم داشت دیوونم میکردتعجب

کلی با مسئول مهد و مربی خودت جلسه گذاشتم و صحبت کردم تا به نتایج دلخواهم رسیدم

از روز اول خیلی به مهد علاقه نشون دادی اما به یه شرط!!!!!!!!!!!!!!!!متفکر

مامانی باید پیشم بمونه شاکی

تو این عکس کاملا مشخصه که استرس داری من از کنارت برم خطا

الهی مامان قربون اون نگاه مضطربتمحبتبغل

من باید دم در کلاس مینشستم تا تو با بچه ها داخل کلاس بازی کنیغمگین

تا اول مهر اوضاع با همین منوال گذشت

از اول مهر لباس مهدت هم آماده شد ولی صبح که پاشدم آمادت کنم دیدم تب داری و سرماخوردی

کلا پروژه به مدت یک هفته عقب افتاد تا روز شنبه 10مهر

آماده برای رفتن به مهد (خونه مامان جون) -95/7/10

تو این عکسا نفسم تازه داره میره مهد

قبلش کلی باهات صحبت کردم و قرار شد تو یه چن ساعتی پیش خاله مریم مربی مهربونت بمونی تا من برم سر کار و خیلی خیلی زود برگردم پیشت، تو هم خیلی خوب قبول کردی

اما به محض ورود به داخل کلاس وقتی خواستم ازت خداحافظی کنم شروع کردی به گریه کردن اونم گریه ای که تا بحال ازت ندیده بودم

التماس میکردی که مامان نرو، جیگرم داغ شده بود چیزی نمونده بود خودمم بزنم زیر گریه

اون روز با همون اوضاع و احوال گذشت(تا آخر وقت پیشت موندم)

اما چشمتون روز بد نبینه که هر روز کار من بیچاره شده بود همین اول گریه زاری و بعد هم تسلیم من!

تا دو هفته همین برنامه بود، دیگه داشتم کم کم ناامید میشدم که تو هرگز مهد کودک رو قبول نمی کنی

ولی با همون شرایط سعی میکردم فاصلمون رو بیشتر کنم

یه روز به طرز معجزه آسایی با همون گریه رفتی تو بغل مدیر مهد و بهم گفتی مامانی برو اداره ولی زود بیا دنبالم

باورم نمیشدتعجبفرشته

منم سریع محل رو ترک کردم

خودمم گریم گرفته بود و از اینکه به زور تورو از خودم جدا کرده بود از خودم بدم اومده بودغمناک

ولی من باید تحمل میکردم چون این یه مرحله جدید از زندگی تو هستمحبت

حدود یک هفته ای هم مراسم خداحافظی با گریه هم ادامه داشت البته در طی ساعتهایی که اونجا بودی مدیر مهد برای اینکه آرومت کنه شماره منو میگرفت و باهام صحبت میکردی

همش هم یه جمله رو تکرار میکردی:

مامان میای دنبالمگریه

این زنگ زدنا اوایل خوب بود اما کم کم شده بود یه عادت بد و بعد هر بار تماس گریه و لج بازیت بیشتر میشد

تا اینکه یه روز مربیت بهت میگه که شماره مامان از گوشیم پاک شده و نمی تونم بهش زنگ بزنم

دقیقا از فردای اون روز روژینا دیگه به محیط مهد عادت کرد

این عکسو خاله با گوشیش گرفت و برام فرستاد، تازه آروم شده بودی و لباس جشن تولد پوشونده بودت و کنار دوستات نشستی

 

البته مدیر مهد هر روز از کارایی که تو مهد میکردی عکس و فیلم میگرفت و برام تلگرام میکرد تا خیالم بابت همه چیز راحت باشه، بعد مهد هم بنده خدا حدود نیم ساعت گزارش کار و احوالاتت رو بهم میداد!

اینم چن تا نقاشی و کاردستی بعد مهد رفتنت

البته کاردستی با کمک مامانیزیباخندونک

و این پروژه نفسگیر یک ماهه بالاخره تموم شد

الانم شکر خدا هر روز صبح قبل من بیدار میشی و میگی مامان پاشو صبح شده باید برم مهد تودکمحبت

اونجا کلی شعر و مطلب جدید و کاردستی و .... یاد گرفتی،خیلی شاد و پرانرژی هستی

چن تا کتاب هم دارین که هر روز حلشون میکینی و سعی میکنم تو پست های بعدی گزارش کارهاتو حتما ثبت کنم

خیلی خیلی خوشحالم و خدارو شکر میکنم که تمام سختیها تموم شد و تو به مهد عادت کردی

اونجا کلی دوستای خوب پیدا کردی

خدایا محافظ روژینای من و همه بچه های دنیا باشبغل



تاريخ : پنجشنبه 27 آبان 1395 | 8:26 | نویسنده : مامان ریحانه |

 

عشق مامان 46 ماهگیت مبارکمحبتبوس

کلی عکس و خاطره از ماه های گذشته دارم که هنوز فرصت نکردم ثبتشون کنم

فعلا میریم سروقت تابستون و گشت و گذار به دشت شقایق جاده خلخال

http://zibasaz.niniweblog.com/



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 26 آبان 1395 | 12:45 | نویسنده : مامان ریحانه |

امروز 25 شهریور 95 عروسک کوچولوی من 44 ماهه شد

مبارکه مبارکه مبارکвоздушные шарики

عاشقتم ، زندگیمی فرشته من



تاريخ : پنجشنبه 25 شهريور 1395 | 11:32 | نویسنده : مامان ریحانه |

سلام به جوجه خودم

تابستون پر کار ما کم کم داره به انتهاش نزدیک میشه

امسال تصمیم گرفتم کلاس زبان ثبت نامت کنم و خودت هم خیلی اشتیاق نشون دادی

البته بگما جلسه اول اصلا همکاری نمیکردی و دلت نمی خواست ازم جدا شی و مجبور شدم کنج در، رو صندلی بشینم و در هم باز باشه تا منو ببینی! همش هم استرس داشتی که ازت دور شم

ولی شکر خدا در عرض دو سه جلسه خیلی خوب همکاری کردی و عاشق تیچرت شده بودی و سراغ منم نمیگرفتی

دیروز 24 شهریور 95 آخرین روز کلاست و به نحوی جلسه فاینالتون بود و اولین امتحان زندگیت رو دادی

الهی که مادر فدای اون امتحان دادنت بشهمحبتبوس

ایشالا مدارج بالاتر فرشته کوچولوی منبوسمحبت

روژینا و  همکلاسیش نسترن کوچولو و تیچر مهربونشون

اینم لیست مراحلی که باید بگذرونی

اینم کارنامه نفسممحبت



تاريخ : پنجشنبه 25 شهريور 1395 | 11:06 | نویسنده : مامان ریحانه |

سلام عشق کوچولوی مامان

خلاصه بعد از 6 ماه و اندی تونستم بیام اینجا و وبت رو آپ کنمخجالت

چقد دلم واسه اینجا و دوستای ناز وبلاگیم تنگ شده بود

قبل هر چیز

3.5 سالگیت مبارک عسلکم

مامان قربون اون قدو بالات بشه محبت

برای دیدن عکسای جشن تولد سه سالگی به ادامه مطلب برید لطفامحبتبوس

http://zibasaz.niniweblog.com/



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 28 تير 1395 | 11:49 | نویسنده : مامان ریحانه |

از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد

شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی یافت

امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند

و من در اوج عشق خود را در پستوی زمان تنها حس نمی‌کنم

تمام دقایق مانده از عمرم به همراه زیبا ترین بوسه های عاشقانه

هدیه ای برای روز تولد تو

لمس بودنت مبارک فرشته کوچک 3 ساله من

بزودی با کلی عکس و خاطره از جشن تولد، برمیگردیم



تاريخ : پنجشنبه 24 دی 1394 | 17:46 | نویسنده : مامان ریحانه |

سلام جیگر مامان

امروزم تند و تند اومدم یه سری عکس بذارم و برمخجالت

باید منو ببخشی فصل امتحانات هست و منم خیلی درگیرکچل

فقط اینو بگم که نفسم به نفست بنده بخدابوس

عاشقتم جوجه کوچولوی مامانمحبتبوس

اول از همه عکسای شب یلدا خونه مامان جونبوس

دوستای مهربونم بفرمایید ادامه مطلبمحبتبوس



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 9 دی 1394 | 12:24 | نویسنده : مامان ریحانه |

سلام عشق کوچولوی من

شکر خدا امسال هم تونستم و فرصت کردم تو رو تو کلاسای مادر و کودک ثبت نام کنم.

کل تابستون و اوایل پاییز تو این کلاسا شرکت کردی و طوری بهش علاقمند شدی که واسه رفتن به کلاس روزشماری میکردی

عاشق مربیت خاله هاجر هستیمحبتمحبت

طوری که وقتی میبینیش گل از گلت میشکفه و تند تند بهش سلام میکنی

هرچی بگه به حرفاش گوش میکنی و هر تکلیفی سر کلاس بهتون میده سعی میکنی زودتر از بچه های دیگه آمادش کنی و با دست خودت ببری و به خاله هاجر نشون بدی

خاله هاجر هم بوست میکنه و قربون صدقت میره و بلند میگه:   واااای بچه ها ببینین روژینا چی درست کرده!!!

الهی که مامان فدات بشه که هم کلی ذوق میکنی و هم احساس غرور!  وای که من عاشق اون احساس غرور و موفقیتتم عشق مامان.

جوجه کوچولوی من و همکلاسیهای نازشمحبتبوس

http://zibasaz.niniweblog.com/



ادامه مطلب
تاريخ : يکشنبه 15 آذر 1394 | 12:24 | نویسنده : مامان ریحانه |

سلام عشق مامان ، نفس مامان

تو این پست می خوام تند و تند جبران مافات کنم و هر چی از خاطرات تابستون رو که نتونستم برات ثبت کنم تا جایی که به یاد دارم مرور کنم.

اولین چیزی که به یاد دارم مسافرت یک روزه ما به رامسره. صبح زود به اتفاق دوستای خوب و صمیمیمون خاله راحله و عمو مهدی راهی شدیم. توی راه به لنگرود رسیدیم و تو تالابش چن تایی عکس گرفتیم .واقعا دیدنی بود پر از گلای نیلوفر مردابی زیبا

بعدشم حدود ساعت 11 رسیدیم مجتمع تفریحی تله کابین رامسر و ....

http://zibasaz.niniweblog.com/



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 9 آذر 1394 | 10:41 | نویسنده : مامان ریحانه |

سلام بعد از یک تاخیر طولانی

یه سلام گرم و آتیشی به همه دوستای وبلاگی که دلمون واسشون یه ذره شده

اول از همه وبلاگ کوچولوی ما تولدت 2 سالگیت مبارک

به جز این چن وقت که واقعا فرصت نکردم اینجا سر بزنم تمام طول این دو سال این دفترچه خاطرات انگیزه ثبت روزشمار زندگی فرشته کوچولوم برای من بود

امیدوارم بعد از این هم تک تک پستاش  پر باشه از خاطرات شیرین و دلچسب محبت

بزودی با کلی خاطره جا مونده از ماه های گذشته بر میگردیممحبتبوس



تاريخ : يکشنبه 8 آذر 1394 | 10:34 | نویسنده : مامان ریحانه |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد
.: Weblog Themes By VatanSkin :.